محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2739
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفتند : « چنين قصدى نداشتهايم » گفت : « چرا ، خبر آن را شنيده بودم و فراهم آمدنتان نيز نشان راستى خبر است . » گفتند : « فراهم آمدنمان در اين خانه از آن رو بود كه حيان بن ظبيان از همهء ما قرآن بهتر مىخواند و ما پيش او فراهم مىشويم و قرآن مىخوانيم » گفت : « اينان را به زندان بريد » گويد : آنها در حدود يك سال به زندان بودند و چون يارانشان از دستگيرى - شان خبر يافتند احتياط خويش بداشتند . مستورد بن علفه نيز سوى حيره رفت و در خانه اى مجاور قصر عدسيان كلب منزل گرفت و كس پيش ياران خويش فرستاد كه به نزد او مىرفتند و آماده مىشدند و چون رفت و آمد يارانش بسيار شد مستورد به آنها گفت : « از اينجا برويم كه بيم دارم از كارمان خبردار شوند . » در اين سخن بودند و يكيشان با ديگرى مىگفت : « فلان و فلان جا مىرويم » ديگرى مىگفت « فلان و فلان جا مىرويم » كه حجار بن ابجر از خانه اى كه با جمعى از كسان خويش در آنجا بود بديدشان . در همان وقت دو سوار بيامدند و وارد خانه شدند . پس از آن دو كس ديگر آمدند و وارد شدند . پس از آن ديگرى آمد و وارد شد . پس از آن ديگرى آمد و وارد شد و اين مورد توجه او شد كه قيام خوارج نزديك بود . گويد : حجار به صاحب خانهء خويش كه زنى بود و كودك خود را شير مىداد گفت : « واى تو ، اين سواران كه مىبينم وارد اين خانه مىشوند چه كسانند ؟ » گفت : « به خدا نمىدانم چه كسانند ، پيوسته مردان پياده و سوار به اين خانه رفت و آمد دارند و از مدتى پيش آنها را ديدهايم اما نمىدانيم كيستند . » گويد : پس حجار بر اسب نشست و با غلام خويش برفت و بر در خانهء آنها بايستاد كه يكى از خوارج آنجا ايستاده بود و وقتى يكيشان مىآمد وارد خانه مىشد